امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 3 روز سن داره

امیرمحمدواسراکوچولو

خـ ـاطـ ـرات خـ ـوب بـ ـا تـ ـو بـ ـودن

سلام امیر کوچولو بازم اومدم با یه خاطره دیگه دایی جون تو دیشب اونقدر گریه کردی که مامانی وبابایی تا صبح بیدار بودن     الان هم که دارم اینوخاطررو مینویسم داری گریه میکنی الهی دایی فدای اون گریه هات بره  نمیدونم شما نی نی ها چرا روزها میخوابید وشبا بیدارید اسرا هم مثل تو بود راستی گفتم اسرا خان دایی با زن دایی رفته بودن جمکران ازاونجا هم رفتتن خونه نامزدت ههههههه نگران نباش به خان دایی گفتم از نامزدت عکس بگیره بذارم تووبلاگ کنار عکس تو راستی  یه چیز دیگه دوروزپیش تو اولین مهمونی زندگیتو رفتی خونه خان دایی یه چیز دیگه که الان یادم افتاد بذار بگم  من قول دادبودم روز تولد شما برای شما دستبند بخرم  ولی شما...
27 آبان 1390

بـ ـستـ ـری شـ ـدن امــ ـیرمــحــمــد

سلام امیرخان امروزهم عید قربونه ولی توهنوز بیمارستان بستری هستی جات خالی دایی جون ایشالله زود خوب بشی بیای خونه من هرروز بعده نماز ازخدا میخوام هم تو ونی نی هایی دیگه زودخوب بشن برن خونشون دایی منو..پدربزرگ..مامان بزرگ..خاله عاطی..خاله مدی شب اومدیم بیمارستان برای مامانی شام  آوردیم مامانی اومد پایین اخه منوراه نمیدادن توبخش کودکان مامانی باهزار خواهش تعمنا ازنگهبانی اجازه گرفت من اومدم بخش کودکان اونجا پرستار منوراه نداد مامانی تورو آورد دمه در من بعده4روز تورو دیدم یه بوس آتشی کردمت ولی موفق نشدم یه عکس بگیرم تا بزارم تو وبلاگ بازم شرمنده دایی جون               ...
16 آبان 1390

دلــ ـتنــ ـگ اســ ـرا کــ ـوچــ ـولــ ـو

 سلام اسرا کوچولو مینویسم با کوله باری از دلتنگی اسرا جونم تو حالاخونتون هستی وخیلی از ما دوری ومنم نمیتونم خاطرات روزانه تورو تو وبلاگ قراربدم تصمیم گرفتم از مامانی یه گزارش هفتگی بگیرمو تو وبلاگ قرار بدم به هرحال شرمنده دایی جون از وقتی از خونه رفتی دلم  خیلی برات تنگ شده الانم زنگ زدم از مامانی حاله تو بپرسم گوشی روجواب نداد فکر کنم خواب بودین الهی دایی فدایی اون خوابیدنت بشه عسلم امیدوارم هر کجا که هستی سلامت باشی ...
15 آبان 1390

خـ ـاطـ ـرات امـ ـیرخـ ـان

سلام امیرخان تولدت مبارک دایی جون تو امروز درساعت 15:40:44 و تاریخ 90/8/12 چشم به جهان گشودی تومثل دخترخالت تو بیمارستان ارس به دنیا اومدی البته ببخش دایی جون دخترخاله نه نامزدت هههههه یه چیزدیگه بگم دایی ببین اسرا تورودوس نداره چون درس همون روزی که تو به دنیا اومدی اون رفت خونشون ازما گفتن بود فقط اینو گفتم وقتی بزرگ شدی کلاه نره توسرت ببین امیرخان تو الان چهار روزه به دنیا اومدی منو... پدربزرگ... خاله...هنوزتوروندیدیم دیشب هم که اومدیم خونه مامان بزرگ که توروببینم گفتن امیررو الان بردن بیمارستان ماهم اومدیم بیمارستان ولی مارو راه ندادن بیایم تو روببینیم توباعمت موندی ماهم برگشتیم خونه دیگه تو نبودی امروز هم که دارم اینومینویسم ساعت 17 ه...
15 آبان 1390

خـ ـاطـ ـرات اسـ ـراجـ ـونـ ـم

سلام به اسرا جون تولدت مبارک عزیزم تو امروز درساعت18:15:33و تاریخ31/6/90در بیمارستان ارس پارس آباد چشم به جهان گشودی و بعدازاین که به دنیا اومدی همون روزاول مریض شدی دو روز تو بیمارستان ارس ویه هفته تو بیمارستان بوعلی اردبیل موندی وبعده ده روز اومدی خونه عزیزم خلاصه خیلی دختر لج بازی بودی تو قونداغ نموندی وقتی مامان قونداغ می کرد توروهمش گریه می کردی ولی وقتی مایی بی بی بهت میزد دیگه گریه نمی کردی راحت میخوابیدی دیگه چی بگم چهل روز گذشت خدا بهت یه پسرخاله داد به اسم امیرمحمد همون روزی که امیر به دنیا اومد شما رفتین خونتون تو کاشان ما هم هر روزبه مامان زنگ میزنیم وفقط به گریهات گوش میکنیم عزیزم الهی دایی فدات بشه یه چیزی بگم هم به تو هم به ا...
14 آبان 1390
1